تبليغاتX
پستوی روان

پستوی روان

متولدین دهه شصت.نسل سوخته ماییم.ما که در بهبوهه جنگ به دنیا آمدیم.شاید قرار است تا آخر عمر مثل کودکی مان کوپنی زندگی کنیم.

خوب کتک می خوریم.از رو هم نمی رویم.بیشتر لج می کنیم.

چه داریم برای از دست دادن؟هر چه بیشتر می دویم کمتر می رسیم.قرار است زندگی ما متولدین دهه شصت چگونه بگذرد؟

تا کی باید هزینه بدهیم؟نمی دانم چرا؟ ولی

پر از نفرت ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:25  توسط فرزاد فرهودی  | 

گاهی وقتا آدم که به بعضی از خاطراتش فکر می کنه بد جوری خجالت می کشه.یادم میاد کلاس اول راهنمایی بودم توی یکی از مدارس معروف یزد.سنم از 12 سال بیشتر نبود.اون سال تابستون ما رو با عده ای از بچه های مدرسه بردن اردوی تبریز.اولین باری بود که غیر از مشهد و تهران به شهری با اون فاصله می رفتم. اتفاقات زیادی اونجا اوفتاد که الان خیلی از اونا یادم نیست. ولی در این بین یکی هست که هر وقت یادم میاد بدجوری اعصابمو خرد می کنه.داستان از این قراره:

روز دوم یا سوم اقامت ما در تبریز بود که ما رو برا تفریح بردن پارک شاه گلی.اونجا برای اینکه به ما خوش بگذره اجازه دادن تا از بعضی از وسایل پارک استفاده کنیم و بستنی بخوریم!! دم غروب هم یکی از ماها را گذاشتن وسط پارک تا با بلندگوی نون خشکی اذان بگه و همه ماها رو که میانگین سنمون 13 سال بود واداشتن تا وسط پارک نماز جماعت بخونیم. بعد بهمون گفتن که حالا بیاین برین سوار قطار بشین.اونایی که مسئول اردو بودن همه معلما و مدیر و معاون مدرسه بودن.خلاصه سوار قطار شهر بازی شدیم و قطار شروع به حرکت کرد.یکی از آقایونی که همراه ما بود معلم جغرافیامون بود که اتفاقا توی قطار نزدیک ما نشسته بود(الان یواش یواش دارم خجالت می کشم).کنار ریل قطار،توی مسیر، خانواده ها فرش انداخته بودن و نشسته بودن.زنان زیادی هم بودن که وضع پوشش آنها با پوشش زنان یزدی در آن زمان،زمین تا آسمون فرق می کرد.توی مسیر بودیم و در عالم بچه گی خودمون داشتیم حال می کردیم که معلم جغرافیا ناگهان پیشنهاد عجیبی را مطرح کرد.او از ما خواست دفعه بعد که از کنار خانما رد شدیم همه شعار بدیم "مرگ بر بدحجاب".عده ی زیادی از بچه ها دعوت وی را لبیک گفتند و بارها به تکرار این شعار پرداختند.البته من این شعار رو اصلا ندادم، نه به این علت که فکر کنم کار غلطیه،بلکه تنها به علت اینکه اون زمان بر عکس الان خیلی خجالتی بودم.خلاصه این جریان گذشت بدون اینکه حتی یه ذره فکر منو مشغول کنه. بعد که زمان گذشت و کمی عقل اومد توی سرم به عمق فاجعه پی بردم. ببینید مناظر داخل پارک و خانمهای خوش برو روی اونجا چقدر از نظر ج.ن.س.ی به معلم جغرافیای ما فشار وارد کرده بود که ما را مجبور به چنین کاری کرد.این مرد همان کسی بود که ما را وا داشت تا وسط شهر بازی نماز جماعت بخوانیم.

گاه گاهی که این جریان و نگاه متعجب زنان و مردان حاضر در پارک را به یاد میارم از یک طرف بسیار شرمسار می شم و از طرف دیگر خشم غریبی نسبت به این معلم نادان احساس می کنم.این معلم و صدها نفر مثل او کسانی هستند که نسل ما را با این شیوه ی پوسیده پروردند.خوشحالم که هیچ یک از ما مثل ایشان نشدیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:39  توسط فرزاد فرهودی  | 

(معلوم نیست کوروش چه ناخدمتی در درگاه خداوند کرده بود که دعایش وارونه مستجاب شده است،یعنی خدا آفت دروغ را که مهلک ترین آفات است بر ملت او مسلط ساخته است.ما سلام و علیکمان با همدیگر دروغ و ساختگی است،قهرمان دروغ،مهرمان دروغ،کسبمان دروغ،تجارتمان دروغ و خلاصه دروغ و دروغ است که از سراپایمان به زمین می ریزد...)(روزنامه اطلاعات،26 اسفند 1342).

جیمس موریه در کتاب خود در سال 1813 میلادی می گوید:"در تمام دنیا مردمی به لاف زنی ایرانیان وجود ندارد.هیچ ملتی مانند ایرانیان،منافق نیست و چه بسا موقعی که دارند با تو تعارف می کنند که باید از شرشان بر حذر باشی...اگر احیانا اسبی،مزرعه ای ،خانه ای را در حضورشان تعریف و تمجید نمایی،فورا می گویند تعلق به خودتان دارد و عیب دیگری هم که دارند دروغگویی است که از حد تصور خارج است...ایرانیان لبریزاند از خودپسندی..."

الکسی سولکیتف،در 150 سال پیش درباره ما ایرانیان نوشته است:"درستی صفتی است که در ایران وجود ندارد.دروغ طوری در عادات و رسوم مردم ایران ریشه دوانیده است که اگر احیانا یک نفر از آن ها رفتاری به درستی بنماید یا به قول و وعده خود وفا کند چنان است که گویی مشکل ترین کار دنیا را انجام داده است و از شما جایزه و انعام و پاداش توقع دارد."

به راستی که دروغ و ریا زشت ترین صفت ما ایرانیان است.به راحتی دروغ می گوییم و بدان افتخار می کنیم.ما به هم دروغ می گوییم و دولت با کمال بی شرمی به همه ما دروغ می گوید.تعارفات ما پر است از دروغ و چیزی که به آن اعتقاد نداریم.جرات نداریم عقیده واقعی خود را بیان کنیم(اگر واقعا عقیده ای داشته باشیم).رکیک ترین فحش ها را به صمیمی ترین دوستانمان می دهیم و بیشترین احترام را به کسانی می گذاریم که از آنها متنفریم.ورزشگاه هایمان عصاره ادب است.بین سنت و مدرنیته گیر افتاده ایم.نه آن را رها می کنیم و نه این را می پذیریم.در طول تاریخ در برابر هر گونه تکنولوژی جدید به شدت مقاومت کرده ایم(اتوموبیل،ماشین دودی،چراغ برق،دوش آب،ماهواره،اینترنت)،چرا که آنها را در تضاد با عقاید پوسیده و خرافی خود و سبک زندگی ناکارامدمان یافته ایم.به جای تکیه بر اراده و خواست فردی،چنگ به دامان قضا وقدر و قسمت و پیشانی نوشت زده ایم تا اینگونه بار مسوولیت را از دوش خود برداشته و موقتا از اضطراب خود بکاهیم.تئوری توطئه و دایی جان ناپلئونیسم در تار و پود ما ریشه دوانیده است.

1-سعی می کنم در پست بعدی به علت شناسی این موارد بپردازم.

2-امیدوارم من را متهم به منفی نگری و عصبانیت نکنید.در آینده از نقتط مثبت نیز خواهم گفت.هر چند یافتن آن دشوار است!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 14:26  توسط فرزاد فرهودی  | 

آینه گر عیب تو بنمود راست

خود شکن،آیینه شکستن خطاست

چند روز پیش از یک دست فروش،کتاب (خلقیات ما ایرانیان) نوشته محمد علی جمال زاده را خریدم و آن را ظرف دو روز خواندم.این کتاب که در دهه چهل خورشیدی یعنی چهل سال پیش نوشته شده است به درستی و با جسارتی هر چه تمام تر به بیان ناخوشایندی های فرهنگی ما ایرانیان پرداخته است.شاید جملات این کتاب به مذاق میهن پرستی ما خوش نیاید(همانگونه که در زمان پهلوی نیز این کتاب مورد پسند شاه ایران قرار نگرفت و سبب ایجاد تبعاتی برای جمال زاده شد).اما اگر نیک بنگریم واقعیاتی را مطرح می کند که قرن هاست گریبان ما ایرانیان مغرور و خودشیفته(Narcissistic)  را گرفته است.تصمیم دارم طی یک سری از نوشته ها با عنوان (روانشناسی تلخ ما ایرانیان) گفتاورد(نقل قول)هایی از این کتاب ارزشمند را آمیخته با نظرات خودم در مورد شرایط حال حاضر جامعه ایرانی مطرح کنم.هر چند این کتاب چهل سال پیش نگارش شده است اما با کمال شگفتی خواهید دید که چگونه این کهن الگوها طی سالیان دراز در ما باقی مانده است.اغلب مطالبی که در این نوشته مطرح شده است نقل قول هاییست از دیگران که از ذکر آنها خودداری می کنم چون می دانم غیر از طولانی شدن نوشته اثر دیگری نخواهد داشت.در آغاز مطبی را می آورم در باب تفاوت فرهنگی بین ایرانی و فرنگی؛

((رفتار و کردار فرنگی ها طابق النعل بالنعل با رفتار و کردار ما ایرانیان مخالف است.من بعضی را می گویم و تو پاره ای را بر آن حمل وقیاس کن...فرنگیان بر روی چوب می نشینند و ما بر روی فرش و زمین.آنها با کارد و چنگال غذا می خورند و ما با دست وپنجه می خوریم.آنان همیشه متحرکند و ما همیشه ساکنیم...نزد ما اختیار با مرد است و نزد ایشان با زن...ما نشسته قضای حاجت می کنیم و ایشان ایستاده.آنها شراب را حلال می دانند و کم می خورند و ما حرام می دانیم و بسیار می خوریم...نه غسل جنابت دارند و نه تیمم بدل از غسل)).

در نوشته بالا که از کتاب (حاجی بابای اصفهانی) نوشته جیمس موریه نقل شده است به تفاوت های فرهنگی و رفتاری بین ما واروپاییان پرداخته شده است.البته این نوشته احوالات ما را در صد سال پیش نشان می دهد.ولی بعضی از این تفاوت ها هنوز هم پا برجاست.اما الان تفاوتهای دیگری به چشم می خورد.که من بعضی از آنها را به طور خلاصه ذکر می کنم؛در ایران روبوسی دو مرد با هم نشانه ادب و احترام است،اما اگر شما در خارج دست به این کار بزنید به شما به دید همجنس باز می نگرند.در ایران دو فرد در حال مکالمه حدود نیم متر از هم فاصله دارند(بگونه ای که نفس ها به هم می خورد) ولی در غرب این فاصله بیش از یک متر است،در ایران از دست دادن پرده ب.ک.ا.ر.ت می تواند به قیمت جان یک دختر تمام شود ولی در غرب باقی ماندن آن تا قبل از ازدواج نشانه غیر اجتماعی بودن دختر است.در غرب تنها خود فرد حق دارد در زندگی خصوصی خود دخالت کند اما در ایران همه این حق را دارند غیر از خود فرد،در ایران رمز موفقیت افراد دروغ و نیرنگ و رانت خواری است اما در غرب تلاش و درستی و لیاقت است.در بعضی از ایالات آمریکا اگر شما به روی زمین تف کنید توسط پلیس جریمه می شوید اما دیروز همسایه ما کیسه زباله خود را از طبقه سوم به داخل کوچه پرتاب کرد...

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 20:49  توسط فرزاد فرهودی  | 

ازش پرسیدم:"برا چی خیلی از مردم از اینکه بشینن تو یه محیط عادی با یه روانشناس حرف بزنن می ترسن؟"

گفت:"نمی دونم،شاید بیشتر،از خودشون می ترسن.."

شما چی فکر می کنین؟یعنی ما اینقدر ترسناکیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:17  توسط فرزاد فرهودی  | 

ویکتورفرانکل روانپزشکی بود که در زمان جنگ جهانی دوم در اردوگاه آشویتس نازی ها به اسارت در آمد.او بر اساس تجربیات خود در این اردوگاه مخوف،پدیده ای را مطرح می کند به نام (توهم رهایی).فرانکل عنوان می کند که در محکومین به مرگ که به سوی جوخه اعدام هدایت می شوند تا آخرین لحظه امید به نجات وجود دارد.به اعتقاد او افرادی که مرگ آنها مسجل شده است حتی تا لحظه ای که طناب دار به گردنشان آویخته می شود یا حتی در زمانی که دستور شلیک از فرمانده جوخه صادر می شود هنوز در این تصوراند که کسی یا دستوری یا نیرویی آنها را نجات خواهد داد.توهم رهایی تا حد زیادی در نتیجه عدم باور انسان به نابودی است.برای این که با تجربیات این مرد و نحوه مبارزه او ودیگران با مرگ در زندان آشویتس آشنا شوید کتاب (انسان در جستجوی معنی) را بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 18:10  توسط فرزاد فرهودی  | 

امیدوارم با خواندن این مطلب،من را متهم به مادی گرایی افراطی نکنید.بارها با دوستان خود در این مورد بحث کرده ام ودر پایان جملگی به این نتیجه رسیده ایم.نتیجه ای که در پی می آید و ممکن است برای بسیاری ناخوشایند وغیر قایل پذیرش باشد؛

در بحث روابط انسانی موضوعی است با عنوان پذیرش مشروط و غیر مشروط.اجازه دهید به سرعت عقیده خود را مطرح کنم.من فکر می کنم که انسان ها هر چقدر هم که به هم علاقه داشته باشند باز هم در بسیاری از موارد(در حقیقت در اغلب موارد) این علاقه ،وابسته و مشروط به مسائل دیگری غیر از علاقه و عشق صرف است.به شکل ساده منظورم این است که هیچکس،هیچکس دیگری را بدون چشم داشت وانتظار دوست ندارد.یک نمونه می آورم؛ فرض کنید شما با دوستتان پنج بار متوالی به رستوران بروید و در هر پنج بار شما او را مهمان کنید.برای بار ششم یا هفتم انتظار شما چیست؟ اگر این انتظار براورده نشود چه فکری خواهید کرد؟ اجازه دهید از زاویه دیگری به ماجرا بنگریم؛شما با دوستتان پنج بار به رستوران می روید و در هر پنج بار او پول شما را حساب می کند.برای بار ششم شما چه احساسی خواهید داشت؟جواب این است:چیزی شبیه خجالت!خب این مثال ساده ایست از یک رابطه طبیعی کلی.حالا بگذارید از این هم فراتر رویم؛یک زن ومرد که به زعم خودشان عاشقانه یکدیگر را دوست دارند.بنشینید فکر کنید که هر یک از طرفین تا چه حد از یکدیگر انتظار دارند.واگر این انتظارات براورده نشد چه می شود.قانون این است:تو این کار را بکن تا من هم...!هر چند ممکن است این قانون هیچگاه در قالب کلمات بیان نشود.به نظر من تنها جایی که این رابطه را نمی بینیم و رابطه عاشقانه یک رابطه عاطفی صرف است،رابطه مادر و فرزند است و بس.آن هم تنها از ناحیه مادر به فرزند.همین و بس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:38  توسط فرزاد فرهودی  | 

نوشابه ی کوکاکولای اصل می خوریم ساخت قزوین،آب شرکت سوئیسی نستله را می نوشیم از چشمه ساران البرز،صابون لوکس فرانسوی را به تن می زنیم و ردبول آمریکایی می خوریم،ساخت ایران!لباس های چینی را با افتخار می پوشیم و شامپوی هداندشولدر را به موی خود می زنیم تا خوش حالت شود!با چای کلکته و برنج پاکستان و پرتقال اسرائیل زندگی می گذرانیم تا از گرسنگی نمیریم.در بلاروس با دویست میلیون دلار هزینه کارخانه سمند می سازیم تا روزی هشت سمند تولید کند و هیچ کس آن را نخرد!شورت و زیر پوش کره ای می پوشیم،در ظرف دسینی ایتالیا غذا می پزیم و شلوار لی ترک می پوشیم تا خوب به تنمان بچسبد!با لباس راگبی در خیابان بیس بال بازی می کنیم!با مهر و تسبیح چینی نماز می خوانیم شاید خدا قبول کند!سگ داغ می خوریم با سوسیس المانی!موتور پژو را داخل سمند می گذاریم تا خودرو ملی داشته باشیم.آهنگ رپ را از سیاهان آمریکایی قرض می کیریم تا موسیقیمان رشد کند!با ادوکلن ژوپ فرانسه دلربایی می کنیم.با خودکار فابل کاستل مالزی می نویسیم تا افکارمان بر روی کاغذ بیاید،کاغذ ساخت اندونزی!!!

خیلی باحالیم!نه؟!

این دو را نیز بخوانید بد نیست:

تین ایجرها

say hi to my little friend

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 21:51  توسط فرزاد فرهودی  | 

امروز مردم بد جوری تو خودشونن. هیچ کی نمی خنده.همه یه چیزای خاصی می گن. بهت عجیبی... . اصلا حال ندارم بنویسم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 12:45  توسط فرزاد فرهودی  | 

این پست در ادامه ی مطالبی است که به زندگی روانی دو تن از معروف ترین خودکامه گان تاریخ می پردازد.در این نوشته به استالین می پردازم.دوست دارم که خوانندگان این متن دوباره پست مربوط به هیتلر را نیز بخوانند و به شباهتها وتفاوتهای بین این دو فرد دقت کنند.پدر استالین کفاشی همیشه مست(دائم الخمر) بود که او و مادرش را بسیار کتک می زد.قد استالین در بزرگسالی نهایتا به ۱۶۳ سانتی متر رسید.دست چپ او خم نمی شد و کوتاه تر از دست راستش بود.آبله رو و زشت بود.(اینها همه دلیلی بر وجود احساس حقارت احتمالی در اوست).گوشه گیر بدخلق ونچسب بود.مانند هیتلر ذوق هنری داشت و شعر می سرود.در ۲۱ سالگی از مذهب به خشونت گرایید.ظرف ۱۰ سال با سرقت از بانک ها برای براندازی تزار پول جمع آوری کرد.او معتقد بود که در زندگی هیچ چیز شیرینتر از نبرد با دشمن نیست.یک روانپزشک استالین را در میانسالی معاینه کرد و او را مبتلا به توهم تشخیص داد.چند ساعت بعد این پزشک به طرز مرموزی به قتل رسید!استالین فرزندان خود را بسیار کتک می زد و همسر خود را بعد از جر وبحث با فرو کردن کارد به قلبش به قتل رساند.کروف یکی از وفادارترین یاران استالین که در نظر مردم شوروی بسیار محبوب بود با توطئه ی استالین کشته شد.طی پاکسازی ها استالین ۲۰۰۰۰۰۰۰ نفر از مردم روسیه را به عنوان دشمنان کشور کشت.در سخنرانی ها هیچ کس جرات نمی کرد اولین کسی باشد که دست زدن برای او را قطع می کند.دست زدن با صدای زنگ قطع می شد.استالین به تدریج دشمنان واقعی و خیالی خود را به قتل رساند.بعد از قتل٬عکس ان فرد روتوش٬اسناد محو و چهره ها مخدوش می شدهیچ اثری از فرد کشته شده باقی نمی ماند.(این مطلب شما را به یاد کدام کتاب می اندازد؟).او در اثر  پیمان شکنی و حمله ی هیتلر به روسیه بهت زده شد.او از مردم خواست تا برای مبارزه با دشمن خیانت کار قیام کنند.در جنگ با آلمان اگر افسران روس تسلیم می شدند خانواده ی آنها نیز کشته می شد.پسر او که یک افسر بود توسط آلمان دستگیر شد ولی استالین حاضر به معاوضه ی او با چند آلمانی نشد.تا اینکه استالین در ۱۹۴۵ بر ارتش آلمان پیروز شد.صف هایی طولانی از اسرای آلمانی تشکیل شد.در حالی که همه منتظر صلح بودند استالین هنوز دشمن می طلبید.مرگ ناگهانی وی در ۱۹۵۳ از یک نسل کشی دیگر جلوگیری کرد.برای تشییع پیکر وی صدها هزار نفر از مردم روسیه جمع شدند.او هنوز در نزد مردم روسیه محبوب است.

از دید روانشناختی واضح است که استالین از احساس حقارتی رنج می برده که در نتیجه ی قامت ناساز وی و شرایط کودکی او بوده است.خود شیفتگی بارز در وی که با آن احساس حقارت گره خورده است و پارانویای ویرانگر وی دو نمونه دیگر از ویژگی های روانی این دیکتاتور بزرگ است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 14:54  توسط فرزاد فرهودی  |