تبليغاتX
پستو

پستو

در سال ۱۳۷۸در پایه دوم دبیرستان در مدرسه نمونه دولتی ملک ثبات یزد مشغول تحصیل بودم.در آن سال یک معلم دینی داشتیم به نام عباس.ش . تقریباً همه افرادی که در این دبیرستان تحصیل کرده و می کنند این آقای نسبتاً محترم را می شناسند. در کلاس این معلم و به تبع شرایط سیاسی آن زمان٬بحث های جدی بین بچه های کلاس و این آقا در جریان بود.جالب این بود که همان بچه های ۱۵-۱۶ ساله که یک عمر تحت القای ایدئولوژی خاصی به وسیله رادیو٬تلویزیون٬کتاب٬مدرسه٬مسجد و...قرار داشتند٬چنان آقای ش را به چالش می کشیدند که تعجب و در عین حال ترس وی را بر می انگیختند!!!

در همان سال در کتاب تعلیمات دینی٬مطالبی را راجع به فروید می خواندیم.تصویری که آن کتاب از زیگموند فروید به دست ما می داد برابر بود با مردی منحرف و عقده ای که با ترویج عقاید خود سبب به انحراف کشیده شدن اروپا و کلاً غرب شد و همین الان هم هر انحرافی که در غرب هست همه به خاطر آن عقاید فروید بوده و هست!(انگار انحراف در جامعه ایران کمتر از اروپا و امریکاست!!!)مثلاً یکی از جملات آن درس به طور ضمنی اینگونه بیان می کرد که:مردمان هوس پرست غرب که به دنبال تجویز نسخه ای برای بی بند و باری بودند با آشنایی با عقاید فروید به طور لجام گسیخته ای به هرزگی و فساد روی آوردند!!! البته این تنها موردی نبود که در این کتابهای مدرسه ای در حق یک دانشمند بزرگ٬جفا ودر حق فرزندان این مرز و بوم خیانت می شد.این مصداق بارز تحریف یک حقیقت به نفع تایید یک ایدئولوژی کهنه و پوسیده بود.یادم می آید در همان سال٬دوستم علیرضا تاریخی(که او هم الان برای خود یک پا روانشناس است)کنفرانسی در رابطه با فروید داد و بسیار به وی حمله کرد(هنوز نمی دانم آن مطالب را از کجای وجودش استخراج کرده بود!).

تا قبل از این که در سال ۱۳۸۲ در رشته روانشناسی بالینی در دانشگاه مشغول به تحصیل شوم٬همین ذهنیت منفی را در مورد فروید داشتم.از آنجا بود که رفته رفته با حقیقت فروید و نظریات واقعی او آشنا شدم.آنجا بود که دانستم اتفاقاً فروید فردی بوده بسیار اخلاقی و مخالف جدی هرزه نگاری و فساد ج.ن.س.ی.فروید را از نظر توفیق در تغییر ذهنیت انسان نسبت به خود و طبیعت در ردیف داروین و کوپرنیک قرار می دهند.این سه تن بودند که به اعتقاد خود فروید٬سه شوک عمده به من جمعی انسان (human collective ego)وارد کردند.اولین ضربه توسط کوپرنیک٬ستاره شناس هلندی وارد شد که نشان داد زمین مرکز جهان نیست بلکه صرفاًیکی از بسیار سیاره هایی است که به دور خورشید می گردند.دومین کشف توسط چارلز داروین عنوان شد که نشان داد٬انسان موجودی یگانه و از انواع جداگانه ای که در عالم خلقت٬جاگاه والایی داشته باشد نیست٬بلکه شکل بالاتری از انواع حیوانات است.زیگموند فروید سومین ضربه را وارد کرد با این ادعا که ما فرمانروایان زندگی خود نیستیم٬بلکه در کنترل نیروهای ناهشیاری قرار داریم که از آنها ناآگاهیم. 

فروید اگر چه یک پزشک بود اما کسی بود که مکتبی نو در روانشناسی بنیان نهاد و مسیر آینده روانشناسی را تحت تاثیری شگرف قرار داد.تمام نظریات و مکاتب روانشناسی که بعد از فروید مطرح شد٬یا در تایید و بسط عقاید او بود یا در جهت نفی و مخالفت با آن.هر چند بسیاری از نظریات فروید به طور صرف پذیرفته نشده است٬اما نمی توان از تاثیر او بر تفکر قرن بیستم چشم پوشی کرد.هم او بود که با بیش از ۵۰ سال مطالعه و پژوهش مکتب روانکاوی را بنیان نهاد.جالب اینجاست که نظریات فروید در مورد ساختار شخصیت و همین طور تاثیر شرایط دوران کودکی بر زندگی انسان٬بیشترین همخوانی را با مفاهیم دین اسلام دارد.

بحث در باره فروید و خدمات او نه در این مطلب که حتی در چندین جلد کتاب هم نمی گنجد.مطمئناً در مطالب اینده به بحث در باره فروید و دیگر روانشناسان خواهم پرداخت.این بحپث را با این جمله از فروید به پایان میبرم:

"به یاد داشته باشیم که تمدن٬کاملاً بر اساس چشم پوشی از غرایز ساخته شده است" 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 16:12  توسط فرزاد  | 

چندی پیش بود که یکی از خبرگزاری ها تصاویری را از عشایر غرب ایران منتشر کرد که در حال جا به جایی دیش های ماهواره ی خود به هنگام کوچ بودند. امروز هیچ کس نمی تواند منکر این موضوع شود که ماهواره در بین خانواده های  ایرانی جایگاه ویژه ای برای خود، یافته است. در بین شبکه های ماهواره ای، منهای شبکه های خبری همچون BBC و VOA، شبکه فارسی وان از استقبال گسترده ای برخوردار شده است. نمایش فیلم های خانواده گی با موضوعات عاشقانه بدون صحنه های اروتیک حاد! خانواده ها را مشتاق دیدن این فیلم ها کرده است. صحنه های اروتیک در این شبکه از بوسیدن و بغل کردن فراتر نرفته است و همین باعث شده است که والدین از این ناحیه احساس خطر نکنند. اما...

به نظر می رسد که تاثیر فارسی وان بر فرهنگ ایرانی بسیار بیشتر از آن چیزی خواهد بود که تصور می شود. من در پی قضاوت و ارزشگزاری نیستم. هر پدیده ی تازه واردی هم خوبی دارد و هم بدی. یکی از مهترین تاثیرات این شبکه بر فرهنگ ایران، حساسیت زدایی تدریجی مردم در مورد رابطه دو جنس است. من مطمئن ام تغییری که قرار بود در این زمینه (پرده ب.ک.ا.رت، روابط قبل از ازدواج و ...)، ظرف مثلا 30 سال آینده روی دهد با وجود این شبکه در کمتر از 10 سال روی خواهد داد. استقبال مردم از این فیلم ها به طرز عجیبی زیاد است. خانواده هایی را می شناسم که ناچار به تهیه دو آنتن و دو تلویزیون شده اند تا مرد خانه برنامه های بی بی سی را ببیند و خانم بچه ها فارسی وان را. مردان زیادی را دیده ام که تا قبل از این حتی رادیو هم گوش نمی کردند اما این روزها از ساعت 7 تا 11 شب پای برنامه های فارسی وان میخکوب می شوند، حتی در دور افتاده ترین دهات!

واقعا دلم به حال رسانه ملی می سوزد! مردم نه فیلم هایش را می بینند و نه به اخبارش گوش می دهند. این داستان می تواند خیلی ها را خوشحال و برخی را نگران کند.

این روزها می بینیم حتی دوبله ای هم که در اوایل کار توی ذوق می زد از کیفیت بهتری برخوردار شده است. نکته جالب اینجاست که کاراکتر ها حتی در دعواهای خود هم از عبارات عاشقانه استفاده می کنند: " ببین عزیزم، تو یه آشغالی! "

در فارسی وان همه همدیگر را دوست دارند! همه به هم خیانت می کنند! همه به هم تجاوز می کنند! خیلی از بچه ها پدرشان را نمی شناسند یا چندین پدر دارند! جالب اینجاست که اتفاقا مردم نیز علاقه عجیبی به این فیلمها و با این موضوعات پیدا کرده اند. فکر می کنید علت چیست؟! این فیلم ها تولید کشور کلمبیاست. نمی دانم چیزی درمورد فرهنگ این کشور و نوع روابط در آن شنیده اید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم تیر 1389ساعت 11:15  توسط فرزاد  | 

عشق

تفاهم نیست

سوء تفاهم است!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 12:22  توسط فرزاد  | 

مکان: بیمارستان روانپزشکی رازی( امین آباد)

 

دکتر:سلام خانم! خیلی خوش اومدین! چه خبر؟

بیمار: دسته تبر!

پ.ن: در بیمارستان های روانی باید منتظر هرگونه برخورد از جانب بیماران باشید. از پیشنهاد ازدواج گرفته تا انواع و اقسام فحش هایی که تاحالا نشنیدین!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 9:19  توسط فرزاد  | 

در مزار آباد شهر بی تپش

وای جغدی هم نمی آید به گوش...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 12:22  توسط فرزاد 

كوبلر راس پژوهش گري است كه يكي از مهمترين مطالعات را در زمينه ي مرگ انجام داده است. به اعتقاد او وقتي به فردي خبر مرگ قريب الوقوع وي را در آينده اي نزديك مي دهندواكنشي نشان خواهد داد كه شامل پنج مرحله است:

۱.انكار: فرد مرگ خود را در آينده ي نزديك باور نمي كند.

۲.خشم: فرد خشمگين ميشود. از اين كه اين ظالمانه است و چرا بين اين همه انسان من بايد بميرم.

۳.چانه زني: فرد بيمار كه هنوز حقيقت را نپذيرفته است شروع به چانه زدن مي كند.پزشك هاي خود را عوض مي كند.آزمايش هاي فراوان مي دهد تا نتيجه عوض شود. به خدا قول پرهيزگاري مي دهد. ولي چه سود كه مرگ او نزديك است.

۴. افسردگي: فرد افسرده مي شود. مي گريد. غذا نمي خورد. قبل از مرگ يراي خود به سوگواري مي پردازد.

۵. پذيرش: اكنون زماني است كه فرد اين واقعيت تلخ را مي پذيرد. خود را آماده ي مردن مي كند.

من هميشه ترجيح داده ام كه اگر قرار است در آينده اي نزديك بميرم از آن اطلاع داشته باشم. مي خواهم به من خبر دهند كه مثلا سرطان داري و  شش ماه ديگر خواهي مرد. نمي خواهم چيزي از من مخفي شود. شما چگونه ايد؟

(( و تو هرگز نمي خواهي باور كني كه مرگ سلطنتي ابدي دارد و ما به احترام او كلاه از سر برمي داريم!))

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 14:11  توسط فرزاد  | 

نوشته ی زیر بیشتر به درد کسانی می خورد که فیلم سوته دلان را دیده اند زیرا خلاصه ای از فیلم را نیز در اختیار خواننده می گذارد. پس اول فیلم را ببینید(این توضیح با توجه به تذکر بعضی از دوستان اضافه شد!)

فیلم سوته دلان به نویسنده گی و کارگردانی زنده یاد علی حاتمی، به درستی یکی از زیباترین فیلم های تاریخ سینمای ایران است. بهروز وثوقی شخصیت مجید را به عنوان نقش اول این فیلم بازی می کند. مجید عقب مانده است. برادر ناتنی مجید، حبیب الله ظروفچی است. نقش حبیب را جمشید مشایخی بازی می کند. فروغ الزمان زن میانسالی است که در دام حبیب گرفتار است. مدت ها پیش از شیراز به تهران آمده تا خیاطی بیاموزد. عاشق حبیب است ولی حبیب به خاطر برادر ناتنی خود تن به ازدواج نمی دهد. نقش فروغالزمان را فخری خوروش بازی می کند.

مجید عقب مانده است. خل وضع است. روزها در داخل جوی های آب دنبال خنزر پنزر می گردد. خرت وپرت فلزی جمع می کند. او در خانه ای است که خانواده ی ناتنی او در آن زندگی مکنند.

همه می پندارند عاقل اند و مجید دیوانه. فکر می کنند می فهمند و مجید مجنون است. ولی مجید است که عاقل است. اوست که زنده گی را می فهمد، در زنده گی غرق است. فروغ الزمان دلباخته ی حبیب است ولی حبیب توجهی به وی ندارد. حبیب قدر عشق فروغ را نمی داند. فروغ سال ها به پای حبیب نشسته است. رنگ روی جوانی از او رخت بربسته ولی هنوز حبیب با موی سپید تن به وصل نمی دهد. برادر تنی حبیب به جای عشق بازی با زن خود شیفته ی پرنده ای است. نیاز همسرش را نمی بیند.

ولی مجید اینگونه نیست. مجید جوبچی ظروفچی در زنده گی غوطه می زند، تجربه می کند. احساساتش واقعی است. به خودش سخت نمی گیرد. رقص اش رقص واقعی است گریه اش گریه ی واقعی. ورزش صبحگاهی اش پر است از نشاط. عاشق شدن اش واقعی است، عشق ورزیدن اش شیرین است. زیارت رفتن اش از سر خلوص است، آواز خواندن اش از ته دل!

مجید که به قول فروغ الزمان "دل و دیوانه است، زنی مردی نمی داند"، در عشق اش از همه ثابت قدم تر است.

به دختری که بلیط فروش سینماست دل می بندد. برای او کفش هدیه می برد، بدون آنکه بداند دخترک پا ندارد. مجید بعد از شکست در عشق هوس امام زاده داوود می کند.

مجید را به تجویز این و آن، به ناحیه(پیش فاحشه ها) برده اند، شاید حالش بهتر شود. می پندارند دوای درد او نزدیکی است. مجید وقتی می فهمد آن زن ها چه کاره اند دست به آن ها نمی زند. به قول دواچی " درد انسان از فهمیدن است".

در حالی که اعضای خانواه بر سر سفره ی شام، کلمه ای با هم حرف نمی زنند در سوی دیگر خانه در اتاقی در بسته وتاریک در بین خنزر پنزرها، مجید گفت و گوی نغزی با خودش دارد:

"هه! پنزر خنزر ؟! هه هه! توپ، داغونم نمی کنه. چش شیطون کر، توپ توپم. این مال و منال، مفتی همچی هلو برو تو گلو، گیر نیومده. حاصل یه عمر جوب گردیه. آقامون ظروفچی بود، خودمون شدیم جوبچی! آقا مجید ظروفچی جوبچی! میخ زنگ زده، زنجیل زنگ زده، تارزان زنگ زده، ساعت زنگ زده، حواس تو جمع کن! ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی زنه، چون زنگاشو زده!...آدم دروغگو دشمن خداست. وای! چقد دشمن داری خدا! دوستاتم که ماییم، یه مشت عاجز علیل ناقص عقل، که در حقشون دشمنی کردی!...( پرده بین انگشتان شست و اشاره ی خود را از دو سو گاز می گیرد).

مجید، عاشق اقدس، روسپی جوان می شود! نقش این دختر را شهره آغداشلو بازی می کند. روسپی جوان را به خانه آورده اند تا شب های جمعه که اهل خانه به روضه می روند مجید تنها نباشد. هنوز می پندارند دوای درد او نزدیکی است...مجید عاشق می شود. حال او خوب می شود. جن ها مجید را رها کرده اند. مجید اقدس را عقد می کند. در گاوداری کلبه ای پیدا می کند، دست هسر را می گیرد و به خانه می برد. اقدس هم دلباخته ی مجید است. النگوهای طلایش را به دکتر(واسطه) می دهد تا آزادش کند. مجید و اقدس قرار عروسی می گذارند، مجید برای عروسی کارت پستال درست می کند...

مجید می فهمد که اقدس چه کاره بوده است. حبیب جریان را به او می گوید.

مجید: داداش حبیب! منو شبونه برسون امام زاده داوود. بلا روزگاریه عاشقیت!

مجید هر وقت عاشق می شود هوس امام زاده داوود می کند. مجید در راه امام زاده داوود می میرد.

مجید در راه عشق، جان می دهد...

-مجید: التماس دعا! خوش به سعادتتون که میرین روضه. جاتون وسط بهشته. ما که دنیامون شده آخرت یزید! کیه ما رو ببره روضه؟ مجید آقا تو رو چه به روضه؟! روضه خودتی! گریه کن نداری، و الا خودت مصیبتی! دلت کربلاست... ماچت کنم؟ ماچت می کنما!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 16:56  توسط فرزاد  | 

سعي كنيد هر وقت زير يك درخت نشستين

هرگز با دهن باز

بالا رو نگاه نكنيد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 19:33  توسط فرزاد  | 

مرگ...مرگ یه تصویر نمادین از نبودنه و همونطور که خودتون خوب می دونین چیزی که نباشه نمی تونه وجود داشته باشه...بنابراین مرگ وجود نداره و فقط یه وهمه. 

(وودی آلن)

نظراتونو بذارین تو پست بعدی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388ساعت 12:8  توسط فرزاد 

مطلبی را که در پی می آید بیش از یک سال پیش در اوایل راه اندازی وبلاگ پستو پست کردم. امروز به مناسبت روزی جهانی زن آن را دوباره آپ می کنم. به امید رشد همه ی مردم ایران (چه زن و چه مرد).

روز زن بر همه ی زنان سرزمینم مبارک.

امیدوارم مطلبی که در پی خواهد آمدسبب ایجاد سوء تفاهم یا موضع گیری از طرف زنهای مدرن ایرانی!!! نشود چرا که لزوما منعکس کننده ی نظرات نگارنده ی وبلاگ نیست.هر چند بسیار مشتاقم نظرات دیگران را نیز بدانم...

رضا قاسمی در بخش ۱۵ از فصل دوم کتاب (همنوایی شبانه ارکستر چوبها) می نویسد:

"تاریخچه اختراع زن مدرن ایرانی٬بی شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه ای بود که اول محتوایش عوض شده بود(یعنی اسبهایش را برداشته و به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود.ولی زن مدرن ایرانی اول شکلش عوض شده بود٬وبعد که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود کار بیخ پیدا کرده بود.(اختراع زن سنتی هم که بعدها به همین شیوه صورت گرفت٬کارش بیخ کمتری پیدا نکرد).این طور بود که هر کس به تناسب امکانات و ذائقه شخصی٬از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زن مدرن٬ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش٬گاه از چادر بود تا مینی ژوپ.می خواست در همه تصمیمها شریک باشد اما همه مسئو لیتها را از مردش می خواست٬ میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش٬اما با جاذبه های زنانه اش به میدان می امد٬مینی ژوپ می پوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی چیزی به او می گفت از بی چشم و رویی مردم شکایت می کرد٬طالب شرکت پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همین حال مردی را که به این اشتراک تن می داد ضعیف و بی شخصیت قلمداد می کرد٬خواستار اظهار نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه نظر جدی کوشش نمی کرد٬از زندگی زناشویی اش ناراضی بود٬اما نه شهامت جدا شدن داشت نه خیانت.به برابری جنسی و ارضای متقابل اعتقاد داشت٬اما وقتی کار به جدایی می کشید٬به جوانی اش که بی خود و بی جهت پای دیگری حرام شده بود تاسف می خورد..."

 خواندن کتاب(همنوایی شبانه ارکستر چوبها)ی رضا قاسمی را به همه توصیه میکنم.نمی دانم این رمان در حال حاضر مجوز انتشار دارد یا نه٬ولی دانلود آن از اینترنت ساده است.این رمان از آن دسته رمانهایی است که خواننده را به دنبال خود می کشد و در پایان خواننده را با هنرمندی هر چه تمام تر غافلگیر می کند.خواستم سایت این نویسنده را لینک کنم٬دیدم فیلتر شده.سراسر زندگی ما٬ شده ناکامی .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اسفند 1388ساعت 23:59  توسط فرزاد  | 

مدتی پیش به دیدن فیلمی نشستم که به درستی مفاهیم فلسفی و روانشناختی خوبی را مطرح می کند. بوی خوش یک زن با نقش آفرینی بسیار زیبای آل پاچینو داستان پسر جوانی است که در دوره ی کار آموزی خود مجبور به نگهداری از یک افسر بازنشسته ی ارتش می شود. آل پاچینو نقش این افسر بازنشسته را بازی می کند. کارآموز جوان در این فیلم درگیر یک مسئله ی اخلاقی (dilemma) است که تصمیم گیری او در این مورد نقشی تعیین کننده در آینده ی تحصیلی  وی خواهد داشت. "لو بده و پیشرفت کن...لو نده تا از تحصیل محروم شوی...". علیرغم عنوان فیلم، در طول فیلم موضوع اروتیک پررنگی مشاهده نمی شود و تنها دیالوگ های زیبای آل پاچینو و اظهار نظرهای او در مورد زنان است که چشمگیر است. افسر سالخورده در دومین چرتکه ی زنده گی خود دچار بحرانی شده است که در سفر به نیویورک با پسر جوان به اوج خود می رسد. عقاید ویژه ی او در مورد سبک خاصی از زنده گی و عدم پایبندی او به اخلاق در تقابل با شخصیت و مرام کارآموز جوان قرار دارد. در نهایت افسر نابینا تحت تاثیر قواعد اخلاقی پسر جوان قرار می گیرد و در نتیجه ی آن، سکانس پایانی فیلم شکل می گیرد که به یاد ماندنی است. بازی زیبای آل پاچینو و سخنرانی زیبای او در دبیرستان آدم را به وجد می آورد. ده دقیقه ی آخر فیلم را باید ایستاده تماشا کنید...

سعی کردم چیزی از فیلم تعریف نکنم تا لذت تماشای آن را از شما نگیرم. حتما ببینید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 14:6  توسط فرزاد  | 

یکی بیاد منو فیلتر کنه...
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 18:25  توسط فرزاد 

آشنایان می گویند من در کودکی بسیار خوشگل و باهوش و بانمک بوده ام. خودم هم یادم می آید که در 9 ماهگی تمام غزلیات عاشقانه ی سعدی را حفظ بودم و در یک سالگی کل اشعار شاهنامه را از بر بودم. در 3 سالگی تمام ردیف های آوازی ایرانی را آموخته بودم و در 4 سالگی در نواختن تار به مرحله ی استادی رسیدم. در همان سن در رشته خوشنویسی به درجه ممتاز رسیدم.جالب است بدانید که من تا آن زمان حتی یک استاد هم نداشتم و تمام این توانایی ها را خودم به تنهایی کسب کردم. اسنادش هم موجود است. باور کنید.

حالا از این موضوع بگذریم چون من اصولا خوشم نمی آید که زیاد از خودم تعریف کنم!! من دوران کودکی  خود را در یزد کذراندم. احتمالا همین که اسم این شهر را می شنوید به یاد  ساختمانهای قدیمی کاه گلی و کوچه هاای تنگ آشتی کنان می افتید. ولی خب باور کنید به این شدتی هم که شما فکر می کنید نیست. الان فقط 20 درصد یزد آنگونه است! البته در زمان کودکی من (20 سال پیش) داستان فرق می کرد. غالب مردم یزد در همین خانه ها و محلات قدیمی ساکن بودند. ما هم به طبع همان گونه بودیم. محله شاه ابوالقاسم، پشت مسجد جامع. یک خانه ی قدیمی ته یک کوچه ی بن بست. سال 1369 آن خانه را فروختیم و به یکی از محله های جدید یزد نقل مکان کردیم. هنوز که هنوز است در هنگام عبور از آن کوچه محله های قدیمی حسی به من دست می دهد که چندان شیرین نیست. علتش را نمی دانم. خاطرات مربوط به آن سالها همگی گنگ است ونصفه نیمه.

یادم می اید یک روز ظهر در کوچه با بچه ها مشغول بازی بودیم. احتملال 4 یا 5 سالم بود. در حین بازی ناگهان از دور صدای یک موتور سیکلت را شنیدم که از کوچه پس کوچه ها به سمت ما می آمد. بعد از مدت کوتاهی موتور را ته یک کوچه ی باریک دیدم که نزدیک می شد. ناگهان فکری به ذهنم رسید. گفتم بد نیست بپرم جلو موتور!! پشت دیوار قایم شدم و با  حرکتی غافلگیر کننده پریدم جلو موتور.... از آن به بعد را چیزی یادم نمی آید. شاهدان تعریف می کنند که موتور به من زد، من را حدود 5-6 متر پرتاب کرد و بعد هم با رعایت اخلاق و جوانمردی پا به فرار گذاشت. شاهدان اضافه می کنند که وی حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد. بسیاری بر این عقیده اند که من خیلی شانس آوردم که زنده ماندم و گرنه باید در همان طفولیت در نهایت ناکامی دار فانی را وداع می گفتم و آن همه ذوق و قریحه را با خودم به خاک می سپردم. ولی تقدیر اینگونه خواست که بشریت از نعمت وجود من محروم نشود.

من بارها در ذهن خود به این اندیشیده ام که چرا به این عمل شجاعانه دست زدم. احتمالا می خواستم ببینم چه می شود (همه می دانند که من آدم تجربه گرایی هستم)!!!. شاید هم می خواستم جلو دیگران خود نمایی کنم( چیزی در مورد سن لطف و دلربایی شنیده اید؟)، شاید در پی کشف یک رابطه ی پیچیده ی فیزیک بودم که می توانست دنیا را متحول کند ( و متاسفانه چون از هوش رفتم آزمایشم کامل نشد!)، شاید هم می خواستم موتورسوار را غافلگیر کنم!

به هر حال این موضوع گذشت و من هنوز در پی کشف علت آن عمل خود هستم....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:20  توسط فرزاد  | 

هر وقت که این داستان یادم می آید٬ حس خیلی بدی پیدا می کنم. یادم می آید ده پانزده سال پیش توی شهر ما شایعه شد که دختری به علت پاره کردن قرآن تبدیل به عقرب شده است.شایع شده بود که خانواده دختر پس از استخاره با قرآن تصمیم می گیرند تا به او اجازه ازدواج با فرد مورد علاقه اش را ندهند. این دختر هم از فرط ناراحتی تصمیم به پاره کردن قرآن می گیرد.پاره کردن قرآن همان و تبدیل او به عقرب همان.خلاصه اعلام شده بود که قرار است آن دختر یا در حقیقت آن عقرب را در فلان پارک راس ساعت بهمان در معرض دید امت متدین قرار دهند.

در آن شب و در آن ساعت٬شیشه ها شکسته شد٬ماشینها به آتش کشیده شد٬گارد ضد شورش حاضر شد ولی از عقرب خبری نشد که نشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:16  توسط فرزاد  | 


 

زن و شوهر جوانی که بچه دار نمی شدند برای یافتن چاره به یکی از بهترین پزشکان متخصص مراجعه کردند.

پس از معاینات و آزمایش های مربوطه، پزشک نظر داد که متاسفانه مشکل از مرد میباشد و تنها راه حل ممکن، بهره برداری از خدمات «پدر جایگزین» است.

زن: منظورتان از پدر جایگزین چیست؟

پزشک: مردی که با دقت انتخاب می شود تا نقش شوهر را اجرا و به بارداری خانم کمک کند.

زن تردید نشان داد لکن شوهرش بچه می خواست و او را راضی کرد تا راه حل را بعنوان تجویز پزشک بپذیرد.

چند روز بعد جوانی را یافتند تا زمانیکه شوهر در خانه نباشد برای انجام وظیفه مراجعه کند.

روز موعود فرا رسید، لکن همسایه نیز عکاسی را برای گرفتن عکس از نوزاد خود خبر کرده و منتظر او بودند.

از بد حادثه عکاس آدرس را اشتباهی رفته و به خانه زوج جوان رسید و در زد. زن در را باز کرد.

-          سلام، برای موضوع بچه آمدم.

-          سلام، بفرمائید. مشروب میل دارید؟

-         نه، متشکرم. الکل با کار من سازگاری نداره. علاوه بر اون میخوام هرچه زودتر شروع کنم.

-         باشه! بریم اتاق خواب؟

-         حرفی نیست، هرچند که سالن مناسب تر است؛ دو تا روی فرش، دوتا رو مبل و یکی هم تو حیاط.

-         چند تا؟

-         حداقل پنج تا. البته اگر بیشتر خواستید حرفی نیست.

عکاس در حالیکه آلبومی را از کیف خود بیرون می آورد، ادامه داد:

-         مایلم نمونه کارم را نشونتون بدم. روشی را بکار می برم که مشتریام خیلی دوست دارن. مثلاً ببینید این بچه چقدر زیباست. اینکار رو تو یک پارک کردم. وسط روز بود و مردم جمع شدن تماشا کنن. اون خانم خیلی پر توقع بود و مرتباً بهانه می گرفت. در نهایت مجبور شدم از دو تا از دوستام کمک بگیرم. علاوه بر اون یه بچه گربه هم اونجا بود و دم و دستگاه رو گاز می گرفت.

زن بیچاره حیرت زده به سخنان گوش می کرد.

-         حالا این دوقلوها را نگاه کنین. اینبار خودی نشان دادم... مامانه همکاری تاپی کرد وظرف پنچ دقیقه کارمون رو تموم کردیم. رسیدم و با دو تا تق تق همه چیز روبراه شد و این دوقلوهائی که می بینید..

حیرت زن به نوعی سرگیجه تبدیل شده بود و عکاس اینگونه ادامه می داد:

-          در مورد این بچه کار سخت تر بود. مامانش عصبی شده بود. بهش گفتم شما آروم باشید تا من کار خودمو بکنم. روشو برگردوند و همه چی بخوبی و خوشی پایان یافت.

چیزی نمونده بود که زن بیچاره از حال برود. طرف آلبوم را جمع کرده و گفت:

-         شروع کنیم؟

-         هر وقت شما بگین!

-         عالیه! میرم سه پایه رو بیارم.

-         سه پایه؟ برای چی؟

-         آخه وسیله کار خیلی بزرگه. نمی تونم تو دست بگیرمش و بایستی بذارمش رو سه پایه و .... خانم... خانووووووم.... کجا میری؟ چرا فرار میکنی؟ پس بچه چی شد؟  



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 12:13  توسط فرزاد  |